دوباره آورم ایمان
_ كه عشق بیهوده ست!
مرا به خود بگذار
مرا به خاك سپار
كسی ؟!
نه ، هیچ كسی را دگر نمی خواهم
خوشا صفای صبوحی
صدای نوشانوش
زجمله می خواران
خوشا شرار شراب و
_ ترنم باران
گلی برای كبوتر
گلی برای بهاران
گلی برای كسی كه
مرا به خود می خواند
_ زپشت نیزاران
مرا به من بگذار
به خویشتن بگذار
من و تلاطم دریا
تو و صلابت سنگ
من و شكوه تو
_ ای پر شكوه خشم آهنگ
من و سكوت و صبوری ؟
من و تحمل دوری ؟
مگر چه بود محبت
كه سنگ سنگش را
_ به سر زدم با شوق ؟
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم كرده ست
به دشت و باغ و بیابان
به برگ برگ درختان،
و روح سبز گیاهان
گر از كمند تو دل رست
دوباره آورم ایمان
_ كه عشق بیهوده ست !
مرا به خود بگذار
مرا به خاك سپار
كسی ؟!
نه ، هیچ كسی را دگر نمی خواهم
خوشا صفای صبوحی
صدای نوشانوش
زجمله می خواران
خوشا شرار شراب و
_ ترنم باران
گلی برای كبوتر
گلی برای بهاران
گلی برای كسی كه
مرا به خود می خواند
_ زپشت نیزاران
حمید مصدق
منبع : وبلاگ گروهی دانشجویان قم
تبلیغات